the_end_of_me@rocketmail.com
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
اینجا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا
اینجا تمام مردها نامردن آقا
دستا به دزدی کردن عادت کردن آقا
با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزهها یکجا خریدن
اینجا شبی از معدهها طوفان بهپا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد
حتی بهشتام قیمتاش بالا کشیده
میگن معاویه سهاماش رو خریده
اینجا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بیشماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه میدونه که تو عاشقترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
میثم یوسفی-14 مهر 1386
روزی بود و روزگاری، نه روزگار من، نه روزگار شما، و نه هیچ زمان دیگری، مرد دانشمندی بود. ستاره شناس بود. اسمش احمد بود. می گفتند این احمد طریقه ای اختراع کرده بود که می توانست هر ستاره ای را نابود کند. البته در صورت لزوم.
سلطان وقت که این ماجرا را شنید، دستور داد که احمد را به بارگاه او بیاورند.
احمد را آوردند.
سلطان گفت:
-تو همان احمد نیستی که فکر میکنی می توانی ستاره ها را نابود کنی؟
-ای حضرت سلطان، من همانم. ولی "فکر نمیکنم" بلکه واقعا می توانم هر ستاره ای را نابود کنم. البته اگر ضرورتی داشته باشد.
سلطان گفت:
- پس زود باش، آن ستاره را برای من نابود کن؛ همان که بالای آن یکی است.
و با انگشت به آسمان اشاره کرد.
احمد که از ترس سفید شده بود گفت:
- ای حضرت سلطان! چرا به خاطر هیچ، ستاره ای نابود شود؟ من وقتی حاضرم آن را نابود کنم که ضرورتی در کار باشد.
- مگر خواست من ضرورت نیست؟ زود باش آن را نابود کن، وگرنه سرت را از بدنت جدا میکنم.
چاره ای نبود. احمد بسرعت به خانه رفت تا پشت دستگاهش بنشیند و پس از مدتی گزارش داد:
- ای خردمندترین پدران، ای یار دانشمندان و فضلا، به امر جهان مطاع شما ستاره نابود شد، ای نابغه عالم وجود.
سلطان به آسمان نگریست؛ اما ستاره در جای خود ایستاده بود و مانند گذشته نور افشانی می کرد.
- آهای حرامزاده بدبخت! سلطان محبوب خود را مسخره می کنی؟ آی... خدام!
احمد به زانو درآمد و گریست:
- ای پدر بزرگوار! در کشتن من تامل کنید، امان بدهید تا توضیح بدهم.
- توضیحات خود را در دنیای دیگر خواهی داد. ای سگ پست دروغگو.
احمد را گردن زدند؛ جنازه اش را به تیری میخکوب کردند و به دیوار شهر آویختند تا عبرت احمدهای دیگر شود.
از آن زمان ده سال گذشت، پنجاه سال گذشت، صد سال گذشت. مردم شهر، هم سلطانی را که دستور کشتن احمد را داده بود فراموش کردند و هم احمد را و علت کشتنش را.
صد سال دیگر هم گذشت ...
و این مدت به سیصد سال و چهارصد سال رسید؛
چهل و دو سال و چهار روز و دو ساعت و سی و هفت دقیقه دیگر نیز گذشت...
ستاره شناسان به آسمان نگریستند.
وا عجبا! آن ستاره در جای خود نبود!
در تمام رصدخانه ها و تلسکوپ های خود دقیق شدند ولی ستاره نبود!
نور آن ستاره نابود شده بود و چهارصد و چهل و دو سال و چهار روز و دو ساعت و سی و هفت دقیقه در راه بود تا به زمین برسد.
حالا متوجه شدید؟
لازار لاجین، نویسنده روس، برگردان منوچهر محجوبی
از تو همین تواضع عامی مرا بس است
در هفته ای جواب سلامی مرا بس است
نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب
همراهی تو یک دو سه ماهی مرا بس است
بیهوده گرد عرصه جولانگه توام
گاهی کرشمه ای و خرامی مرا بس است
خمخانه ای نمی طلبم از شراب وصل
یک قطره بازمانده جامی مرا بس است
وحشی مگو، بگو سگ کو بلکه خاک راه
یعنی ز تو نوازش مامی مرا بس است
« وحشی بافقی، دیوان اشعار »
با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان، آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو، در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت، از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت، در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی، گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون، رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل، تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی، قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
شهریار
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زیر نوشت:
من که با خود برده بودم شور از میدان عشق **آمدم اینک که میدان را کنم پرشور باز !!
با بدي پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم ...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم
بي خبراز همه عالم شوم اما نشدم
تا بر دوست مکرّم شوم اما نشدم ...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
پشت پا زن
دور چرخ و گردش ایام را
سین ساغر
بس بود ای ترک، ما را روز عید
گو نباشد
هفت سین، رندان درد آشام را ...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی. اصل قضیه این است....
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
كربلا در كربلا مىماند اگر زینب نبود
چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان
در كویر تفته جا مىماند اگر زینب نبود
ذو الجناح داد خواهى،بىسوار و بىلگام
در بیابان ها رها مىماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت یعنی آن خورشید سرخ
پشت ابرى از ریا مىماند اگر زینب نبود
در شکست لشکر شمشیرها ، تیغ زبان
در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود
زخمه زخمىترین فریاد در چنگ سكوت
از طراز نغمه وامىماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ،سیل انقلاب
پشت كوه فتنهها مىماند اگر زینب نبود
در طلوع داغ اصغر ، استخوان اشک سرخ
در گلوى چشم ما مىماند اگر زینب نبود
قادر طهماسبی






