انتخاب شده توسط mohsen در 86/05/31 ساعت 10:46 | لینک ثابت |
درباره چاله چوله
روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دریاها میبینم به راستی که چه کوه زیبایی است؟! گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو میبینی؟ من صدای او را نمی شنوم. دست گفت: من می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم. بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم پس وجود آن غیر ممکن است! آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره چنین خیالبافی هایی گفتگو میکردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از را به در شده است! <جبران خلیل جبران>