مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم ...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
روزی مرد کوری
روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار
داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم
لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت
نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت …
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
هوا سرد است !
به روي بيني ام از سقف منزل مي چكد باران.
زمين يخ، دست يخ، پا يخ، كمر يخ، سينه يخ، دل يخ
غلط كردم اگر هنگام گرما « اوخ و اخ » كردم
خدايا !
پاك، يخ كردم !
شعري از ابوالفضل زرويي نصرآباد
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. ...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
حکایت می کنند جوانی بود مجنون نام و عاشق دختری به نام لیلی. هر روز در قفا و دوری یار و از جفای روزگار می نالید و به سان دیوانه ها دلباخته معشوقش بود. به طوری که هر روز نام لیلی رو بر سنگها حک می کرد و از عشق لیلی سروده ها می سرود و داستانها می گفت.
عاقبت پس از مدتها بر سر راه لیلی حاضر شد و ...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
امـّـا دِلِ مــــا را بـه چـه روزي كـه نشـانده
من جرأتِ ابـراز نَـدارم ؟! ... چه دُروغي -
چشمانِ دهن لق كه به گوشت َنرِسانده!...
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد






