تبليغاتX
چاله چوله

روزی بود و روزگاری، نه روزگار من، نه روزگار شما، و نه هیچ زمان دیگری، مرد دانشمندی بود. ستاره شناس بود. اسمش احمد بود. می گفتند این احمد طریقه ای اختراع کرده بود که می توانست هر ستاره ای را نابود کند. البته در صورت لزوم.

سلطان وقت که این ماجرا را شنید، دستور داد که احمد را به بارگاه او بیاورند.

احمد را آوردند.

سلطان گفت:

-تو همان احمد نیستی که فکر میکنی می توانی ستاره ها را نابود کنی؟

-ای حضرت سلطان، من همانم. ولی "فکر نمیکنم" بلکه واقعا می توانم هر ستاره ای را نابود کنم. البته اگر ضرورتی داشته باشد.

سلطان گفت:

- پس زود باش، آن ستاره را برای من نابود کن؛ همان که بالای آن یکی است.

و با انگشت به آسمان اشاره کرد.

احمد که از ترس سفید شده بود گفت:

- ای حضرت سلطان! چرا به خاطر هیچ، ستاره ای نابود شود؟ من وقتی حاضرم آن را نابود کنم که ضرورتی در کار باشد.

- مگر خواست من ضرورت نیست؟ زود باش آن را نابود کن، وگرنه سرت را از بدنت جدا میکنم.

چاره ای نبود. احمد بسرعت به خانه رفت تا پشت دستگاهش بنشیند و پس از مدتی گزارش داد:

- ای خردمندترین پدران، ای یار دانشمندان و فضلا، به امر جهان مطاع شما ستاره نابود شد، ای نابغه عالم وجود.

سلطان به آسمان نگریست؛ اما ستاره در جای خود ایستاده بود و مانند گذشته نور افشانی می کرد.

- آهای حرامزاده بدبخت! سلطان محبوب خود را مسخره می کنی؟ آی... خدام!

احمد به زانو درآمد و گریست:

- ای پدر بزرگوار! در کشتن من تامل کنید، امان بدهید تا توضیح بدهم.

- توضیحات خود را در دنیای دیگر خواهی داد. ای سگ پست دروغگو.

احمد را گردن زدند؛ جنازه اش را به تیری میخکوب کردند و به دیوار شهر آویختند تا عبرت احمدهای دیگر شود.

از آن زمان ده سال گذشت، پنجاه سال گذشت، صد سال گذشت. مردم شهر، هم سلطانی را که دستور کشتن احمد را داده بود فراموش کردند و هم احمد را و علت کشتنش را.

صد سال دیگر هم گذشت ...

و این مدت به سیصد سال و چهارصد سال رسید؛

چهل و دو سال و چهار روز و دو ساعت و سی و هفت دقیقه دیگر نیز گذشت...

ستاره شناسان به آسمان نگریستند.

وا عجبا! آن ستاره در جای خود نبود!

در تمام رصدخانه ها و تلسکوپ های خود دقیق شدند ولی ستاره نبود!

نور آن ستاره نابود شده بود و چهارصد و چهل و دو سال و چهار روز و دو ساعت و سی و هفت دقیقه در راه بود تا به زمین برسد.

حالا متوجه شدید؟

لازار لاجین، نویسنده روس، برگردان منوچهر محجوبی

انتخاب شده توسط mohsen در 87/06/11 ساعت 19:47 | لینک ثابت |
مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است.
    می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی. اصل قضیه این است....

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/12/10 ساعت 19:56 | لینک ثابت |
کلاغ لکه ننگی بود بر سر آسمان و وصله نا جور سر لباس هستی ...

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/09/20 ساعت 13:33 | لینک ثابت |
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي ....
 

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/08/19 ساعت 12:41 | لینک ثابت |

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد

رفت که دنبال خدا بگردد و گفت:تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. ...

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/08/06 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند  پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله


ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/07/30 ساعت 16:11 | لینک ثابت |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت


ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/07/18 ساعت 10:9 | لینک ثابت |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. ...

 


ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد

انتخاب شده توسط mohsen در 86/07/08 ساعت 11:15 | لینک ثابت |

حکایت می کنند جوانی بود مجنون نام و عاشق دختری به نام لیلی. هر روز در قفا و دوری یار و از جفای روزگار می نالید و به سان دیوانه ها دلباخته معشوقش بود. به طوری که هر روز نام لیلی رو بر سنگها حک می کرد و از عشق لیلی سروده ها می سرود و داستانها می گفت.
عاقبت پس از مدتها بر سر راه لیلی حاضر شد و ...


ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد

انتخاب شده توسط mohsen در 86/07/03 ساعت 15:2 | لینک ثابت |

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد...


ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/06/11 ساعت 21:53 | لینک ثابت |
يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.
دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد.

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/06/07 ساعت 10:43 | لینک ثابت |
مرد دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا سلام!
امشب میخواهم کمی با تو صحبت کنم...
 
ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد
انتخاب شده توسط mohsen در 86/06/05 ساعت 18:45 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing By mohsen
ÎíÇÈÇäåÇí ÓÑÏ ÔÈ