مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است.
می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی. اصل قضیه این است.
از یک فلاسک قرمز ، چای می نوشد.
سالن انتظار خالیست، همیشه خالی.
فکر می کند مردم وقت ندارند منتظر قطار بمانند.
بچه که بود انشایی نوشت در یک جمله.
نوشت: مقصدم خانه سالمندان است.
مَردِ بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند ...
و به قطارهایی فکر می کند که امروز از آنها جا مانده.
می گوید، شغل من نشستن روی نیمکت است.
شغل من ، جا ماندن از قطارها.
شغل من فراموش کردن نامم.
می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی. اصل قضیه این است.
از یک فلاسک قرمز ، چای می نوشد.
سالن انتظار خالیست، همیشه خالی.
فکر می کند مردم وقت ندارند منتظر قطار بمانند.
بچه که بود انشایی نوشت در یک جمله.
نوشت: مقصدم خانه سالمندان است.
مَردِ بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند ...
و به قطارهایی فکر می کند که امروز از آنها جا مانده.
می گوید، شغل من نشستن روی نیمکت است.
شغل من ، جا ماندن از قطارها.
شغل من فراموش کردن نامم.
انتخاب شده توسط mohsen در 86/12/10 ساعت 19:56 | لینک ثابت |






