تبليغاتX
چاله چوله - عید شد ساقی بیا ...
عید شد ساقی بیا در گردش آور جام را

پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را


سین ساغر بس بود ای ترک، ما را روز عید

گو نباشد هفت سین، رندان درد آشام را


خلق را بر لب حدیث جامه نو هست و من

از شراب کهنه می جویم لبالب جام را


هر کسی شکّر نهد بر خوان و برخواند دعا

من ز لعل شکّرینت طالبم دشنام را


هر تنی را هست سیم و دانه گندم به دست

مایلم من دانه خال تو سیم اندام را


سیر بر خوانست مردم را و من از عمر سیر

بی دلارامی که بُردست از دلم آرام را


پسته و بادام، نقل روز نوروز است و من

با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را


عود در عید می سوزند و من نالان چو عود

بی بتی کز خال هندو ره زند اسلام را


یکدگر را خلق میبوسند و من زین غم هلاک

کز چه بوسد دیگری آنشوخ شیرین کام را


سر که بر دستار خوان خلق و همچون سرکه دوست

میکند بر ما ترش، رنگین رخ گلفام را


خلق را در سال روزی عید و من از چهر شاه

عید دارم سال و ماه وهفته، صبح و شام را


لاجرم این عید خاص من که بادا پایدار

کرو فرّش بشکند بازار عید عام را

قاآنی

انتخاب شده توسط mohsen در 87/01/01 ساعت 9:0 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing By mohsen
ÎíÇÈÇäåÇí ÓÑÏ ÔÈ