تبليغاتX
چاله چوله - غزل خداحافظی

باري اگر روزي كسي از من بپرسد
«چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟»
من، ميگشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر مي افرازم سرم را
آنگاه ميگويم كه: بذري نوفشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است

در زير اين نيلي سپهر بيكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم

با اين صداي خسته شايد خفته اي را
در چار سوي اين جهان بيدار كردم

من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبي صد بار مردم

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم

اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت!

در راه باريكي كه از آن ميگذشتم
تاريكي بي دانشي بيداد ميكرد

ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود

شب هاي بي پايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمي از ديار آشتي بود ...

یا علی

انتخاب شده توسط mohsen در 87/01/19 ساعت 17:42 | لینک ثابت
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing By mohsen
ÎíÇÈÇäåÇí ÓÑÏ ÔÈ